تبليغاتX
دشنه در دیس

دشنه در دیس

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

HOME |  |   Email |  |   Archive |  |   Profile |  |    Design

چشمامو که باز می کنم،از تو جام که میام بیرون،قبل از اینکه چشمامو بمالمو ساعتو نگاه کنم،همه ی تنم پر میشه از بوی تو،خیلی پیش اومده که موقعیت و زمان و مکان رو گم کرده باشم وقتی که از خواب بیدار میشم،یه لحظه فکر می کنم دیشب با هم بودیم،پیش هم خوابیدیم،یا توی اتاق تو،یا اتاق من،یکی از هزاران شبی رو که با هم صبح کردیم،تمام فضا بوی تو رو میده،درست مثه همون وقتا که در اتاق بسته بود و ۱۵-۲۰ ساعت می نشستیم و بوی تن ت همهی اتاق رو پر می کرد.اطرافم رو نگاه می کنم،نیستی،اما بوی تو زنده ی زنده س.ساعتو نگاه می کنم،بعد از ظهر شده،فکر می کنم حتما خوابت رو دیدم،فکر می کنم نکنه به خاطر دیروز باشه که بهت فکر می کردم،وقتی که از دور یه زن و مرد جوون بلند قد رو دیدم و فکر کردم تویی و همسرت و خوشحال شدم همه ی چیزایی که شنیدم یا چرت بوده یا تموم شده و شما هنوز با هم اونقدر خوب هستید که دست همو بگیرید و با هم قدم بزنید.کاش آدم هر چیزی رو که می خواست می تونست ببینه.وقتی نزدیک تر شدن و دیدم تو نیستی،دیگه فکرت ولم نکرد.اما خواب ندیده بودم.هر جای خونه که رفتم بوی تو رو نفس می کشیدم.با بوی تو همه ی روزای خوب و قشنگی رو که داشتیم مرور می کنم و حسرت می خورم.یاد روزایی که هزینه های سنگینی برا با هم بودنمون میدادیم اما کوتاه نمیومدیم.یاد روزایی که گریه می کردی و از عاشق شدنت حرف میزدی.یاد شبی که رفتیم دسته گل خریدیم که بری خواستگاری.وقتی که برگشتی و تا صبح از بر خورد باباش حرف زدی.یاد همه ی لحظه هایی که با هم بودیم.بوی تو از تن من میاد.چرا؟حالا هم که دارم می نویسم حتی بوی سیگار نمی تونه خودشو نشون بده.هنوزم دارم(( نفست می کشم)).چرا؟دلم برات تنگ شده.خیلی.اما خودت می دونی چرا نمیام بگردم خونتو پیدا کنم.فقط خدا کنه خوب باشی.خدا کنه هنوزم رابطه تون اونجوری باشه که از دیدنش خوشحالی همه ی وجودمو پر کنه.

چقدر دلم تنگ شده برات.حالا که دارم نفست می کشم چقدر دلم می خواد بغلت کنم.ببوسمت.نگات کنم

هنوزم دوست دارم

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 15:19 توسط شازده کوچولو| |
بدنم درد می کنه.کف دستام تاول زده و گز گز می کنه.کنارای شستم زخم شده و یکیشون باد کرده.پشت شونه هام می سوزه،مثه وقتی که حواست نیست و دست فلفلی می کشی پشت پلک ت.پاهام درد می کنه.انگار که نمی تونم بهشون اعتماد کنم و راه برم.

فقط یه روز

تو

همه ی عمر.

چه جوری؟

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 17:19 توسط شازده کوچولو| |
 

بهانه های زیادی هست برای گریه کردن.مهم نیست اگه میگن تو ضعیفی،مهم نیست اگه بخندن،مهم نیست.....و مهم نیست.......چه جوری گریه نکنم؟چه جوری میشه ببینی و  طاقت بیاری ؟شاید میشه.آره،حتما میشه،اما من بلد نیستم.شاید هیچوقت نخواستم یاد بگیرم.شایدم این بهترین راه باشه.

میدونی،کافیه به یکیشون فکر کنی.به نبودنهای زیادی که حلقه زدن دورت.به بغضی که تو صدای پ....میشکنه و میگه بچه ها منو دیوونه کردن.به این که نا خوداگاه هر چی که ازت می پرسن مثه ب....میگی اوهوم.به اینکه بال بال میزنی که بدونی چه شکلی شده.وقتی مامانش میگه خانوم شده یعنی چی؟به اینکه یک ساله ....ندیدی.حرف نزدی.به جز اون چند باری که از .......رنگ ردی و همون چند کلمه رو ازش شنیدی،دیگه هیچی.به اینکه چقدر نیاز داری که با دستای همیشه سردش پشت بازوتو بگیره و........

یا نه.می تونی فکر کنی به دوستایی که سالها با هم بودید.به اینکه حالا خیلی وقته یه شبو تو پارک صبح نکردی.به اینکه هیچ کدومشون برات نخوندن.به این که محو دستای....نشدی وقتی رو صفحه ی سه تار جوری میرقصه که به وجد میای.یا فکر کنی چقد کله پاچه میچسبه اگه تا صبح نشسته باشی به بازی و حتی اگرم باخته باشی.یا نه ،فقط یه لحظه فکر کنی به اون که نباید حرفشو بزنی.

می تونی رضا رو بیاری بنشونی رو به روت و فکر کنی ادمی که حتی زبون هم رو نمی فمیدید چه جوری ممکنه بره تو قلبت خونه کنه و دیگه از جاش تکون نخوره.به این فکر کنی که بعد تو چه بلایی سرش اوردن که راضی نیست کسی به جز تو رو  روبروی خودش ببینه.فکر کنی به همه ی زحمت و عشقی که گذاشتی بلکه بتونی جوری بسازی که روزگارش شبیه باباش نشه.فقط کافیه فکر کنی بزرگ شده و جون میکنه برا نون شبش تا اشکت در بیاد.

می تونی فکر کنی به مرضیه.به اینکه اگر پسر بود مهم نبود که چشماش انحراف داره.مهم نبود اگر .....اما حالا چی میشه.کافیه فکر کنی به خاطر خودخواهیه خودت بود که.....،نه به خاطر خودش،اونوقت حتما اشکت در میاد.

می تونی فکر کنی به اینکه به جای دیدن برق شادی تو چشم بابا!!! از داماد شدن پسرش، باید بری بشینی رو به روی یه سنگ سفید و تبریک بگی بهش.فکر کنی به جای اینکه کارتها رو اون ببره تقسیم کنه و کارها رو به راه کنه،تو باید بری و بهش خبر بدی و ازش بخوای دعاشون کنه و به خودت دلداری بدی که اون حتما هست،داره می بینه،حواسش به همه چی هست.و خودت بهتر از همه میدونی که نیست.میدونی که برادرت بی اینکه از چشمهایی که بهش خیره شده خجالت بکشه حتما میزنه زیر گریه وقتی که بابایی نیست تا لباس دامادی تنش کنه .....اونوقت حتما میزنی زیر گریه

اصلا نه.اینا رو ول کن.فکر کن به دختری که همه ی ارزوهاش فنای گلوله ای میشه که صاف میاد میشینه تو قلبش و همه ی زیباییش دردی  میشه که مثه برق اندامشو احاطه می کنه و ولو میشه کف خیابونو آرزوها و امیدش خون میشه از دهن و دماغش میزنه بیرون.فکر کن لحظه ای که مادرش، پدرش، برادرش، خواهرش ،می بینن که یه تیکه از قلبشون کنده شدو رفت چه بلایی سر روزگارشون میاد.بی شک اونام همون لحظه میمیرن.اونوقت حتما تو هم گریه می کنی.

و به هزاران چیزه دیگه ای که هر روز می بینی فکر کن ،اونوقت تو هم حتما گریه می کنی.

بهانه های زیادی هست برا گریه کردن.

پ.ن

بی بهانه گریستن اما طعم دیگری دارد.

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 7:26 توسط شازده کوچولو| |
منتظری تا مثل همیشه بیاد و غصه ها و تنهاییت با اومدنش دور بشن.خریت می کنی و میگی بذار تا صفحه ای رو که اون ندیده ،نشونش بدی .حواست نیس که قلب اون طاقت دیدن این همه سیاهی رو نداره.دیدی وقتی آدم از یه حد عصبانیت که میگذره اولین چیزی رو که جلو دستشه میشکنه  که خودش شکسته نشه؟ انگار که تموم سلولای بدنت دارن به بیرون فشار میارن و حالاست که از هم بپاشی و تیکه تیکه بشی.همه ی فشاری رو که از درون بهش میادو میریزه تو دستاشو ناخودآگاه اولین چیزی رو که جلو دستشه با تمام زوری که به دستاش ریخته میشکنه.بی اینکه هیچ حواسش باشه که تو اولین چیزی بودی که انگشتاش پیچید دورش.

 

پ.ن

وقتی ریشه هاتون مشترک باشه نمیشه فقط یکی خشک شه.می دونم تو هم فرو ریختی.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 6:20 توسط شازده کوچولو| |
گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم گریه می کنم  گریه می کنم   گریه می کنم   گریه می کنم   گریه می کنم
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:3 توسط شازده کوچولو| |
 

 

 

                             له میشم وقتی غصه دارت می کنم

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 7:15 توسط شازده کوچولو| |
سلام نازنین من.

هنوز آنقدر دور نشده ای و اگر بلند صدایت بزنم ،صدایم رامی شنوی و می دانم که با چشمهای پف کرده از خواب بر می گردی و تا هر وقت که بگویم بمان میمانی،اما دلم برایت تنگ شده است.تقصیر من نیست،باور کن هر کسی هم جای من بود و مهربانی های تو اشک را از صورتش پاک کرده بود و خنده را اورده بود تا نشانده بود روی لبهاش،نمی توانست کمتر از این دوستت داشته باشد.اخم نکن عزیز من،هنوز که چیزی نگفته ام.حالا که جرات کرده ام و می خواهم از تو بنویسم بگذار سرم پایین باشد و صدایت نپیچد تو سرم و مجبور نباشم به چشمهات نگاه کنم و تو اخم کنی و لبت را به دندان بگیری و با سنگینی نگاهت منعم کنی از نوشتن.اینجا که کسی تو را نمی شناسد که نگران باشم دلبسته ی چشمهایت می شود و پا بند مهربانی ات.اصلا فزض کنیم که هر کسی که می اید اینجا تو را ببیند،چه جای نگرانی ست وقتی می دانم اخم می کنی و  جذبه ات جرات نگاه کردن را از دلش ــ هر چقدر هم که جرات داشته باشد ــ میگیرد.نمی شود از ترس اینکه مبادا کسی آرزو کند کاش همصحبتش بودی از قشنگی چشمهایت نگویم وقتی که به اینه نگاه می کنی و آینه سبز می شود.انگار که خدا از مهربانی اش سهم ویژه ای برای تو کناز گذاشته باشد و دلش نیامده باشد هر جا که تو هستی، بهار نباشد.می دانی،تازه اینها سهم اندکی ست که دیگرانی که تو را فقط می بینند می توانند از تو دیده باشند و بخت تنها با عده ای یار بوده که مهربانی بی دریغ تو را لمس کرده باشند و لذت حرف زدن با تو را فهمیده باشند.

بگذار بگویم که در روزهایی که تنهایی سایه ی سنگینش را پهن کرده است روی روزگارم . هر که را که دوست میدارم جبر روزگار کشانده است به گوشه ای چنان که چند ماه باید بگذرد که شبی را انگونه که می خواهم داشته باشم و تو در این سرمای سخت تنهایی یا گرمای کلافه کننده ی بی حوصلگی مثل فرشته هایی که توی عکس های قدیمی بود بالای سر حضرت مریمی که عیسای کوچک را به بغل داشت، پرواز می کردند،با مهربانی عظیمی که در تو جریان دارد،پا به پای روزهام می ایی و لحظه هایم را از کسالتی که گرفتارش شده ام نجات می دهی.حالا  که فکر می کنم و می گردم دنبال کسی که در ترازوی قیاس بگذارمتان ،سخت می توانم چهر های آشنایی پیدا کنم که هم ردیف تو باشد توی قلب کوچکم.

وقتی که اتاق کوچک تر از قلبم می شود و هر چه ابرهای سیاه بی باران نا مهربانی تل انبار می شود میان چشمام،سخاوت دستهای توست که بذر امید می پاشد و چشمه ی زلال چشمهات که اب می رساند بی خشکی زمین سینه ام.وقتی می ایی باور میکنم که زندگی می تواند  دشتی سبز باشد و جنگلی انبوه از درختانی پر میوه.تو که می ایی باور می کنم تنها درختهام نیستند که می توانند هر چقدر هم که حرف بزنم و نق بزنم تحمل کنند.

گاهی فکر می کنم تو را چگونه افریده است که می توانی تمام اندوه ت را بگذاری کنار تا عقده هایم سر بگشایند و با من راه بیفتی و هر جا که گفتم بی هیچ بهانه ای همراه شوی.فکر می کنم که چقدر یک ادم می تواند نجیب باشد .چقدر شرمنده می شوم وقتی به نیمه های راه می رسیم و چشمهام را از اشک پاک می کنی و تازه می بینی کسی بار مرا بر دوش گرفته و می اورد که غصه های خودش در هیچ کوله باری جا نمی شود.

فکر می کنم مگر یک ادم چقدر می تواند دوست داشته باشد که بهانه گیری های هر روزه و نق زدنهای مدام آدم رو به رویش کلافه اش نکند و وادارش نکند که داد بزند خفه شوووووووووووووووووووووووووووووو خسته شدم؟کدامخواهری اینگونه زخم های برادری را به مداوا نشسته است که تو؟

باور کن گاهی فکر می کنم که چقدر باید شرمنده باشم از اینکه به جای اینکه من تکیه گاه تو باشم تویی که محکم ایستاده ای تا ناتوانی ها و کم اوردنهایم را با خیالی اسوده بگذارم روی شانه های خسته ات.و تو چقدر بزرگی که هیچ گاه نمی گذاری خستگی را توی چشمهایت ببینم و شرمنده شوم از این همه گذشت.

گفته بودم که جرات از تو نوشتن را ندارم و توانش را.ببخش که نداشتن ها توی این نوشته ها هم خودش را به رخ می کشد.خوشحالم که من یکی هستم برای تو و هیچ کسی نیست تا بخواهد از تو بنویسد تا ضعف من در گفتنت رو شود.

هیچوقت بزرگی تو برای من رنگ نمی بازد،درست مثل چشمهات که همیشه دنیا را سبز نشانم داده است.

دوست داشتن تو مثل فانوس دریایی پر از امید است و انگیزه ایست برای دیدن فردا.

 

 

 

 

پ.ن

تا حالا شده حس کنی از تو قلبت شعله های آتیش میزنه بیرون؟اینجوری ام.

پ.ن

چقدر راحت می تونی منو از خاکروبه های غصه ببری به قصر خوشبختی و چقدر راحت تر می تونی منو از اوج شادی پرت کنی تو چاله های تنهایی

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 6:46 توسط شازده کوچولو| |
سلام مهربانترین من.

میدانم شاید سخت ترین لحظه های زندگی ات وقتی باشد که صورت یکی از ما را غم اسیر کرده باشد و چشم هایمان را اشک.می دانم حاضری خودت سخت ترین دردها را تحمل کنی و خار به پای ما نرود.می دانم می گویند خار به چشم رفتن و ......

باور کن حتی حوصله ندارم که بنشینم و با این کلمات دستهایت را ببوسم.یا سرم را بگذارم روی شانه هایت و گریه کنم.تو بیشتر از من  در هنگامه های گریستنم ،گریسته ای.تو بهتر از من می دانی غصه هایم را.تو بهتر از هر کسی میدانی که وقتی خوب نباشم......

شرمنده ی تمام روزهایی هستم که با اضطراب پشت در نشسته ای و دم نزده ای.شرمنده ی تمام شب هایی هستم که بیدار ماندی و نیامدم.شرمنده جوانی ت،عمرت و همه ی چیزهایی که گذاشتی تا بتوانم از روزهای سخت بگذرم.

ببخش که پاس داشت روز تو در روزهای غمگین من است.چرا همیشه اینگونه بوده است؟چرا هیچوقت نتوانسته ام چنان که باید بنویسمت.

باز هم با چشمهایی خیس و سیگاری که بین انگشتانم دود می کند باید از تو بنویسم.

می دانم تقاضای بیهوده ایست،می دانم نمی شود.اما کاش از من می گذشتی تا....

فقط خواستم بدانی که هر چقدر هم خوب نباشم فراموش نمی کنم که دست بوسی تو  مهم ترین وظیفه ی من است.

باشد وقتی دیگر، اگر مجالی بود و همین صفحه های مجازی را  هم  نگرفته بودند .

هیچ کس ــ هر چقدر هم دوستش داشته باشم ــ نمی تواند جای تو را در 

 قلبم تسخیر کند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:25 توسط شازده کوچولو| |
پنجره ی رو به رویم سفید شده است اما هنوز نخوابیده ام.فشارم افتاده است و سرم درد می کند.سیگار طعمی بهتر از زهر مار ندارد به دهانم و عرقی که سرد،می نشیند بر پیشانی ام کلافه ام می کند.انگار که باید یک عالمه ادمهایی که نگاهشان اشناست چشم توی چشمم بدوزند و .....

فکر می کنم چقدر راحت هر چیزی ممکن است.چقدر راحت تر از آنکه من فکر می کنم.حتی راحت تر از انکه چشمهایت توی چشمهایش نیفتاده باشد و دوستش داشته باشی.حتی راحت تر از آنکه وقتی کنار اب ایستاده ای دوستت دستش را می گذارد روی شانه هایت و چشمت را که باز می کنی فقط آب می بینی.حتی راحت تر از آنکه هر چه اس ام اس می فرستی نمیرسد

انگار هر چیزی خیلی راحت اتفاق می افتد.انگار آنچه که باید،پیش می اید و تو هر چه حرص بخوری و هر چه داد بزنی و هر چه منتظر باشی و هر ارسال مجدد را بزنی هیچ فایده ای ندارد.

اینجا هر چیزی راحت اتفاق می افتد

اینجا سرزمین دل است.

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:18 توسط شازده کوچولو| |
 مهم نیست،نه اصلا مهم نیست که  کسی فکر کند دیوانه ام .شاید هم شده باشم.که میدانم نشده ام و اینها همه نتیجه دلتنگیه خرداد بی برکت است و دوری و تنهایی و هزار کوفت و زهر مار دیگر.روزگارم به ملال کشیده شده است و می شود با کمی اغماض گفت بیهوده گی.حالا توی این بساط بیا به این فکر کن که چرا شاملو بیهوده گی را اینگونه می نوشت و ما نه.اصلا چه فرقی می کند کلمات چه شکلی نوشته می شوند.می بینی؟حتی دیگر وسواس ندارم که کلمات را به شکلی که متولد شده اند بنویسم.چه فرقی می کند.بی خیال.

بی خیال؟بی خیال که نمی شود بنشینم اینجا و تو را بیاورم بنشانم توی این صفحه ی شیشه ای.مگر می شود؟می شود ،می دانم دارم چرت می گویم.تو کثافت تر از انی که نیاز داشته باشی به خیال پردازی و صفحه ی شیشه ای.با تو بیشتر از آن بوده ام که برای دیدنت مجبور باشم چشمهایم را ببندم و به ذهنم فشار بیاورم که صورتت وقتی که از راه می رسیدم یا میرسیدی چه شکلی و بود و وقت رفتنم یا رفتنت چه شکلی.هنوز هم می توانم از لایه های آخر مغزم بکشم بیرون روزهایی را که تو آنگونه مهربانی می کردی و من لا به لای دلمشغولی های خودم قدم میزدم بی انکه هیچ فکر کرده باشم دوستم داری.

حالا دارد به یک سال میرسد که با دستهای همیشه سردت پشت بازویم را نگرفته ای و آرام کنار گوشم حرف نزده ای جوری که انگار هیچ کس به جز من نباید حرفهایت را بشنود.حالا دارد به یک سال میرسد که نه موهایم را محکم کشیده و نه محکم زده ام توی صورتت تا همه حرصم را از ندیدنت خالی کرده باشم.شاید نبودن دستهای توست و نکشیدن موهام که اینگونه سست شده اند و با دست کشیدنی تویشان از سرم جدا می شوند و می روند توی سطل اشغال.

عکست را که نگاه می کنم انگار ثبت نشده باشد و ثابت نباشد لبهایت از روی هم تکان می خورند و اسمم با صدای تو می پیچد توی تمام سرم انگار که خالیه خالیه خالی باشد.تیم ملی بدون جواد نکونام که بازی کند،بازی به دلم نمی چسبد اگر ۱۰ بر صفر هم برنده شوند.هنوز هم شکلتان شبیه هم است و صدایتان.

این روزها پیش می آید که غمگین تر از ان باشم که گریه نکنم و دلم یک جای امن نخواهد و تو خوب میدانی امن ترین جای جهان برای من اتاق تو بود.با ان تیرهای چوبی و نقاشیهای روی دیوار و استریویی که صدای فروغی را پر زور تر می کرد انگار.فکر می کنم هنوز هم با این همه چرخیدنهای روزگار اگر من باشم و تو و اتاقت و شبهای بیداری مان که هیچ کس را شریک نمی کردی و من نمی فهمیدم چرا،باز هم می توانم آرام باشم و بنشینم به خواندن ونوشتن و بحث کنیم که مردک این جای کار را با مهارت  از فلان ترجمه دزدیده است یا منزوی بخوانیم و شاملو یا تو گیر بدهی به شعر جنوب و دلمان تنگ بشود برای اهواز و گرمایش.فکر می کنم تو می توانی همین طور که سرت  پایین است و گل را حالت میدهی برای ساختن زن متفکر با ان سینه های درشتش فحش نثارم کنی و بفهمم که سیگار می خواهی و حتما خودم باید روشنش کنم و بگذارمش روی لبهات.

فکر نمی کنم هیچوقت فراموش کنم وقتی را که گفتی هر ادمی قیمتی دارد و هر کسی تا یک جایی می تواند خودش را حفظ کند  و هنوز هم نمی خواهم باور کنم که قیمت تو انقدر بود که من فکر می کنم.نمی توانم،تا بمیرم هم نمی توانم تسلیم این فکر شوم که تو هم قیمت داشتی.

اخم نکن عزیز دل من.می دانم عصبانی که می شوی هیچ کس را نمی شناسی.و تو بهتر از من می دانی اگر در حد آخر عصبانیت هم که باشی چند بار که اسمت را صدا بزنم سعی می کنی ارام باشی و  میدانی که با بیرون رفتن در هر شرایطی موافقم پس لباست را بپوش ،خیلی وقت است بیرون نرفته ایم.

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 5:46 توسط شازده کوچولو| |